تبليغاتX
کلبه آرزوها

کلبه آرزوها

داستان کوتاه

مي خواهم برايت مرهمي باشم !  براي آن نگاه خسته اي که مي دانم

 اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم !  براي آن

دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي

آسمان بگذارم  تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !

من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند

يک مرهم است

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت9:39توسط رسول | |