تبليغاتX
کلبه آرزوها

کلبه آرزوها

داستان کوتاه


وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم
ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي
ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستي ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايي ؟؟؟ : ....

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم


يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو چون شايد ديگه هيچكس مثل اون دوستمون نداشته باشه ...


+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت10:41توسط رسول | |