|
لیلی... خدا گفت: زمين سردش است چه کسي مي تواند زمين را گرم کند ؟
اي كاش... ای کاش همه ی آدمها دلتنگی ها شونو توی اشکاشون جا میدادن. اون طوری که دل هیچ چیزی نمی شد... کاشکی دلتنگی وجود نداشت
گلدانی شکست . . . . . !!! مادرم گفت : " حیف شد " پدرم گفت : " گرون بود " خواهرم گفت : " قشنگ بود " برادرم گفت : " مال من بود" و مادر بزرگم گفت : " خاطره داشتم " ولی . . . . . . . ولی وقتی گلدون دل من شکست هیچکس نه تنها ذره ای" آخ " نگفت که " آهی" هم نكشید !!!
دختر کوچولوئی به اتاق کار پدرش رفت و با پیدا کردن چند برگ کاغذ رنگی مشغول قیچی کردن آنها شد.پدر سر رسید و ... او را تنبیه کرد. چند روز بعد دختر در حالی که جعبه ای در دست داشت پیش پدر آمد و آن را تقدیم پدرش کرد و گفت:((پدر جان این هدیه ی من است برای تشکر از زحمات شما!))پدر جعبه را باز کرد.داخل جعبه خالی بود.خشم پدر دوباره زبانه کشید و دختر را سرزنش کرد که چرا او را دست انداخته است؟پدر عصبانی جعبه را به گوشه ای پرت کرد. دخترک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:((پدر جان!این جعبه که خالی نیست.من جعبه را پر از بوسه کرده بودم و آن را به شما هدیه دادم.
بنام خدایی که عشق رو آفرید. من امشب با خودم خیلی فکر کردم که عشق چیه؟ بعضی ها میگن یعنی علاقه شدید قلبی. بعضی ها میگن حسی هستش که از درون قلب سرچشمه می گیره؟ اما باز این سوال برام پیش میاد که از کجای قلب؟ مگه قلب 1 تکه گوشت بیشتره؟ مگه قلب نه اینکه فقط کار گردش خون رو انجام میده؟ مگه قلب نه اینکه ... بگذریم. بعضی ها هم میگن عشق از دل سرچشمه می گیره. اما بازم 1 سوال ؟ این دل کجاست؟؟؟ ولی من فکر میکنم عشق از چشم نشات می گیره. فرد با دیدنه که عاشق میشه. تا وقتی که چشم هم نباشه عشق تعطیله... وقتی بهت فکر می کنم تصویر چهره ای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه و همیشه به یادش می نشینم... دلم می خواست عاشقت باشم... دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم... یه عشق جدایی ناپذیر... دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام... اما نذاشتی بهت رسم... میگی نگو عاشقم... میگی نگو... میگم باشه نمیگم... و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم...
Happy Valentine's Day حتما دوستانی هستند که خاطرات تلخ و شیرینی از ولنتاين دارند و یا شاید دوست داشته باشند در رابطه با ولنتاين بدانند پس بخوانید از زبان خود ولنتاين تاریخ این روز را : سلام به همه شما رهروان عشق و پاکی. اسم من ولنتاين است. من از دوران بسیار دور میآیم، زمانی که کلادیوس مستبد بر روم حکمرانی میکرد. در آن زمان مردم روم از امپراطور ناراضی بودند و این نارضایتی شامل حال من نیز میشد. کلادیوس میخواست ارتشی بزرگ ایجاد کند و از مردان رومی خواست تا خودشان داوطلبانه به این ارتش بپیوندند. بسیاری از مردان خواهان شرکت در جنگ نبودند. آنها نمیخواستند همسر و خانوادهشان را ترک کنند. این موضوع خشم کلادیوس را برانگیخت و با خود اندیشید که اگر مردها ازدواج نکنند به ارتش خواهند پیوست. پس تصمیم گرفت که از این به بعد به هیچ کس اجازه ازدواج داده نشود. جوانان با خود میاندیشیدند که این تصمیم امپراطور بسیار وحشیانه است و من نیز با آنها هم عقیده بودم و تصمیم گرفتم از این قانون پیروی نکنم. راستی یادم رفت به شما بگویم که من چه کاره بودم. من از همان کودکی عاشق خدا بودم و به همین منظور بهعنوان کشیش او را خدمت میکردم. من جوانان را نیز خیلی دوست داشتم و میدانستم که طبق کلام خدا ازدواج امر مقدسی است و خدا از همان ابتدای خلقت برای آدم همسری برگزید تا او تنها نباشد و بارور و کثیر شوند. همچنین در عهد جدید نیز پولس کلیسا را عروس مسیح معرفی میکند و این نیز تأیید دیگری است بر مقدس بودن این امر. به همین منظور یکی از لذتبخشترین خدمات من مراسم عقد جوانان بود. حتی پس از تصمیم کلادیوس نیز مخفیانه به کار خود ادامه دادم. اما یک روز هنگام اجرای مراسم عقد سربازان امپراطور به کلیسا داخل شده و مرا دستگیر کرده و به زندان انداختند. مجازات تعیین شده مرگ بود. من سعی میکردم شاد باشم. میدانستم آنچه که انجام میدادم درست است و هدف من جلال دادن خداست و مطمئناً مرگ من نیز او را جلال خواهد داد. همین امر باعث شد که جوانان بسیاری به ملاقات من بیایند. آنها از پنجرۀ سلولم گل و نوشتههایی به درون میانداختند. آنها میخواستند از این طریق به من بفهمانند که آنها نیز به عشق ایمان دارند. یکی از آن جوانان دختر زندانبان بود. پدرِ او اجازه داده بود که هر از گاهی به دیدن من بیاید. بعضی اوقات ساعتها مینشستیم و با هم صحبت میکردیم. او به من کمک میکرد تا روحیۀ قوی داشته باشم. او معتقد بود که من کار درستی انجام دادهام و باید راهم را ادامه دهم. روزی که مرا برای اعدام میبردند برای دوستم نوشتهای فرستادم و با جمله "با عشق، از طرف ولنتاين" نامۀ خودم را خاتمه دادم. من در ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ بعد از میلاد مسیح به نزد محبوب ابدی خود رفتم. هر ساله در چنین روزی مردم به یاد میآورند که چگونه کلادیوس سعی میکرد در برابر عشق مقاومت کند. ولی مردم میدانند که +محبت مثل موت زورآور است و غیرت مثل هاویه ستم کش میباشد. شعلههایش شعلههای آتش و لهیب بیهوده است. آبهای بسیار محبت را خاموش نتواند کرد و سیلها آن را نتواند فرو نشانید.
* ولنتاين يا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوريه برابر با 25 بهمن جشن گرفته ميشود. * سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد: 1- شكل يك قلب ساده و يا تير خورده: از آنجـايـي كـه قـلب مركز 4- گل رز: گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و 8- روبان قرمز: اين رسم به زمانهاي قديم بازميگردد كه شواليه ها * ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود. * ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند. * هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك
این فال و برای دل خودم گرفتم ولی چون دیدم قشنگه گفتم برای شما هم بزارمش
شهادت زهرای سه ساله بی بی رقیه (س) تسلیت باد
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد. تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن. ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني. عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم. در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد. عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت. آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد. و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد. تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .
بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل !
پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟! چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم
دوست داشتن به۲۱ زبان مختلف 01) English : I Love You
يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم. دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم! سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم. چهارشنبه: اسير هجران شدم. پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فنا شدم! جمعه: بي او تنها شدم و از تنهايي مردم
و دوست پسری داشت که اونو خیلی دوسش داشت ولی دختر کور بود............. دختره میگفت اگه من چشامو داشتم تا همیشه عاشق دوست پسرم می موندم..... یه روز یه نفر چشماشو به دختر هدیه میده و دختره بیناییشو بدست میاره . میره پیش دوست پسرش ... میبینه اون کوره ... بهش میگه : برو من دیگه تو رو نمیخوام .... دوست پسرش با صدای گرفته و دل شکسته میگه : " باشه من میرم ولی.... مواظب چشمام باش"
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است. بیا ای روشن ...ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها دلم تنگ است. بیا بنگر چه غمگین و غریبانه در این ایوان سر پوشیده وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها و این نیلوفر ابی و این تالاب مالامال ...شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و درایوان من دیریست در خوابند پرستوها و ماهی ها و ان نیلوفر ابی بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! اخوان ثالث
مانده ام در حسرت بالا بلایی روزو شب
لازمه ي خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته، فراموش نکردن عبرت هاي گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.
|
![]()
Home
|