تبليغاتX
کلبه آرزوها

کلبه آرزوها

داستان کوتاه

توی این آپ میخواستم فقط از غم بگم ولی این عکسا نذاشت.......

www.3jokes.com - Nice Pictures!

 

www.3jokes.com - Nice Pictures!

 

www.3jokes.com - Nice Pictures!

www.3jokes.com - Nice Pictures!

 

www.3jokes.com - Nice Pictures!

www.3jokes.com - Nice Pictures!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت4:58توسط رسول | |

لیلی...

خدا گفت: زمين سردش است چه کسي مي تواند زمين را گرم کند ؟
ليلي گفت: من
خدا شعله اي به او داد ، ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت ، سينه اش آتش گرفت ، خدا لبخند زد ، ليلي هم . ..
خدا گفت: شعله را خرج کن ، زمينم را به آتش بکش ، ليلي خودش را به آتش کشيد ، خدا سوختنش را تماشا مي کرد ، ليلي گر، مي گرفت ، خدا حظ مي کرد .
ليلي مي ترسيد ، مي ترسيد آتش اش تمام شود ، ليلي چيزي از خدا خواست ، خدا اجابت کرد .
مجنون رسيد ، مجنون هيزم آتش ليلي شد ، آتش زبانه کشيد ، آتش ماند زمين خدا گرم شد .
خدا گفت: اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت4:13توسط رسول | |

اي كاش...

ای کاش همه ی آدمها دلتنگی ها شونو توی اشکاشون جا میدادن. اون طوری که دل هیچ چیزی نمی شد... کاشکی دلتنگی وجود نداشت  کاشکی فاصله ها می مردن ... کاشکی اصلاْ کلمه ای بعنوان فاصله وجود نداشت... کاشکی تو دلامون فاصله و جدایی و درد و غم و.. معنی نداشت... ای کاش صبر کردن ثمری داشت ... ای کاش وقتی از صبح تا شب چشم انتظار می موندی و منتظر... ای کاش وقتی فقط پی امید نفس می کشی و زندگی می کنی درکت می کردند... کاشکی آسمون دلامون مثل آسمون بالای سرمون آبی بود ... و ای کاش کنارم بودی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت4:12توسط رسول | |

این چندتا عکس با موضوع غم

 

 بقیه عکسها در ادامه مطلب........


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت3:48توسط رسول | |

گلدانی شکست . . . . . !!!

مادرم گفت : " حیف شد "

پدرم  گفت :  " گرون بود "

خواهرم گفت : " قشنگ بود "

برادرم گفت : " مال من بود"

و مادر بزرگم گفت : " خاطره داشتم "

ولی . . . . .  . .

 

 ولی وقتی گلدون دل من شکست هیچکس نه تنها ذره ای" آخ " نگفت که " آهی" هم نكشید !!!

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت3:10توسط رسول | |

دختر کوچولوئی به اتاق کار پدرش رفت و با پیدا کردن چند برگ کاغذ رنگی مشغول قیچی کردن آنها شد.پدر سر رسید و ... او را تنبیه کرد.

چند روز بعد دختر در حالی که جعبه ای در دست داشت پیش پدر آمد و آن را تقدیم پدرش کرد و گفت:((پدر جان این هدیه ی من است برای تشکر از زحمات شما!))پدر جعبه را باز کرد.داخل جعبه خالی بود.خشم پدر دوباره زبانه کشید و دختر را سرزنش کرد که چرا او را دست انداخته است؟پدر عصبانی جعبه را به گوشه ای پرت کرد.

دخترک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:((پدر جان!این جعبه که خالی نیست.من جعبه را پر از بوسه کرده بودم و آن را به شما هدیه دادم.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت3:6توسط رسول | |

حقیقتا این عکسا خیلی قشنگ!دلم نیمد براتون نزارم

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت0:22توسط رسول | |

 

بنام خدایی که عشق رو آفرید.

من امشب با خودم خیلی فکر کردم که عشق چیه؟

بعضی ها میگن یعنی علاقه شدید قلبی.

بعضی ها میگن حسی هستش که از درون قلب سرچشمه می گیره؟

اما باز این سوال برام پیش میاد که از کجای قلب؟

مگه قلب 1 تکه گوشت بیشتره؟

مگه قلب نه اینکه فقط کار گردش خون رو انجام میده؟

مگه قلب نه اینکه ... بگذریم.

بعضی ها هم میگن عشق از دل سرچشمه می گیره.

اما بازم 1 سوال ؟ این دل کجاست؟؟؟

ولی من فکر میکنم عشق از چشم نشات می گیره.

فرد با دیدنه که عاشق میشه.

تا وقتی که چشم هم نباشه عشق تعطیله...

http://www.dadashreza.coo.ir/ 

وقتی بهت فکر می کنم تصویر چهره ای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه و همیشه به یادش می نشینم...

دلم می خواست عاشقت باشم...

دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم...

یه عشق جدایی ناپذیر...

دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام...

اما نذاشتی بهت رسم...

میگی نگو عاشقم...

میگی نگو...

میگم باشه نمیگم...

و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت0:19توسط رسول | |

                            Happy Valentine's Day

 

حتما دوستانی هستند که خاطرات تلخ و شیرینی از ولنتاين دارند و یا شاید دوست داشته باشند در رابطه با ولنتاين بدانند پس بخوانید از زبان خود ولنتاين تاریخ این روز را :

سلام به همه شما رهروان عشق و پاکی. اسم من ولنتاين است. من از دوران‌‌ بسیار دور می‌آیم، زمانی که کلادیوس مستبد بر روم حکمرانی می‌کرد. در آن زمان مردم روم از امپراطور ناراضی بودند و این نارضایتی شامل حال من نیز می‌شد. کلادیوس می‌خواست ارتشی بزرگ ایجاد کند و از مردان رومی خواست تا خودشان داوطلبانه به این ارتش بپیوندند. بسیاری از مردان خواهان شرکت در جنگ نبودند. آنها نمی‌خواستند همسر و خانواده‌شان را ترک کنند. این موضوع خشم کلادیوس را برانگیخت و با خود اندیشید که اگر مردها ازدواج نکنند به ارتش خواهند پیوست. پس تصمیم گرفت که از این به بعد به هیچ کس اجازه ازدواج داده نشود. جوانان با خود می‌اندیشیدند که این تصمیم امپراطور بسیار وحشیانه است و من نیز با آنها هم عقیده بودم و تصمیم گرفتم از این قانون پیروی نکنم.

راستی یادم رفت به شما بگویم که من چه کاره بودم. من از همان کودکی عاشق خدا بودم و به همین منظور به‌عنوان کشیش او را خدمت می‌کردم. من جوانان را نیز خیلی دوست داشتم و می‌دانستم که طبق کلام خدا ازدواج امر مقدسی است و خدا از همان ابتدای خلقت برای آدم همسری برگزید تا او تنها نباشد و بارور و کثیر شوند. همچنین در عهد جدید نیز پولس کلیسا را عروس مسیح معرفی می‌کند و این نیز تأیید دیگری است بر مقدس بودن این امر. به همین منظور یکی از لذت‌بخش‌ترین خدمات من مراسم عقد جوانان بود. حتی پس از تصمیم کلادیوس نیز مخفیانه به کار خود ادامه دادم. اما یک روز هنگام اجرای مراسم عقد سربازان امپراطور به کلیسا داخل شده و مرا دستگیر کرده و به زندان انداختند. مجازات تعیین شده مرگ بود.

من سعی می‌کردم شاد باشم. می‌دانستم آنچه که انجام می‌دادم درست است و هدف من جلال دادن خداست و مطمئناً مرگ من نیز او را جلال خواهد ‌داد. همین امر باعث شد که جوانان بسیاری به ملاقات من بیایند. آنها از پنجرۀ سلولم گل و نوشته‌هایی به درون می‌انداختند. آنها می‌خواستند از این طریق به من بفهمانند که آنها نیز به عشق ایمان دارند.

 
 

یکی از آن جوانان دختر زندانبان بود. پدرِ او اجازه داده بود که هر از گاهی به ‌دیدن من بیاید. بعضی اوقات ساعت‌ها می‌نشستیم و با هم صحبت می‌کردیم. او به من کمک می‌کرد تا روحیۀ قوی داشته باشم. او معتقد بود که من کار درستی انجام داده‌ام و باید راهم را ادامه دهم. روزی که مرا برای اعدام می‌بردند برای دوستم نوشته‌ای فرستادم و با جمله  "با عشق، از طرف ولنتاين" نامۀ خودم را خاتمه دادم.

من در ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ بعد از میلاد مسیح به نزد محبوب ابدی خود رفتم. هر ساله در چنین روزی مردم به ‌یاد می‌آورند که چگونه کلادیوس سعی می‌کرد در برابر عشق مقاومت کند. ولی مردم می‌دانند که +محبت مثل موت زور‌آور است و غیرت مثل هاویه ستم ‌کش می‌باشد. شعله‌هایش شعله‌های آتش و لهیب بیهوده است. آبهای بسیار محبت را خاموش نتواند کرد و سیل‌ها آن را نتواند فرو نشانید.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت0:14توسط رسول | |

Greeting Cards

 

 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب.......


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت0:0توسط رسول | |

* ولنتاين يا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوريه برابر با 25  بهمن  جشن گرفته ميشود.

* سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد:

1- شكل يك قلب ساده و يا تير خورده: از آنجـايـي كـه قـلب مركز
احساسات عميق،اصيل و پر شور است. قلب تير خورده آسيب پذيري
عشق را نشان ميدهد. هنگامي كه شما از سوي معشوق خود طرد
ميشود. قلب تير خورده نشانه پيوند و اتحاد زن و مرد نيز ميباشد.


2- كيوپيد
(CUPID)
: كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه و
بالدار ترسيم ميگردد. اين كودك شيطان با لبخندي موذيانه
تـيـر و كمان نيز با خود حمل ميكند. چنانچه يكي از تيرهاي
اين كودك به قلب فردي اصابت كند وي فورا عاشق ميشود.
كـيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايي در افسانه
هاي روم باستان  مي بـاشد. معني لغوي آن "آرزو " است.
كوپيد برخي اوقات آمور
(AMOR) نيز ناميده ميگردد. همتاي
كوپيد در افسانه هاي يوناني اروس (
(EROS نام دارد.


3- كبوتر،قمري و مرغ عشق:
اين پرندگان
نماد وفاداري، پاكي و معصوميت هستند.

 

 

4- گل رز: گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و
گذشت.




5- تور:
جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـكـيـل
ميـداده است. در زمــانهاي ديرين رسم برآن بوده كه هرگاه
دسـتـمال خـانمـي به زميــن مي افتاد مردي كه متوجه آن
ميشده بلافاصله آن را از زمين برداشته و به  زن ميداد.








6- گره هاي عشق: از يك سري حلقه هاي در هم تنيده و بافته
شـده تشكـيـل يـــافته اند. اين حلقه ها آغاز و پاياني ندارند و نماد
عشق جاوداني و پايدار است.




7- علامت"
X":اين علامت به معني بوسه در كارت هاي تبريك و نامه هاي روز ولنتاين است.

8- روبان قرمز: اين رسم به زمانهاي قديم بازميگردد كه شواليه ها
هنـگـاميكه عـازم جنـگ بودند نوار يا روسري از معشوقه خود دريافت
كرده و آن را به يادگار با خود ميبردند.

 

* ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود.

* ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند.

* هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت23:37توسط رسول | |

این فال و برای دل خودم گرفتم ولی چون دیدم قشنگه گفتم برای شما هم بزارمش

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت4:5توسط رسول | |

شهادت زهرای سه ساله بی بی رقیه (س) تسلیت باد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت3:9توسط رسول | |

 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.

ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد.

و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد.

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.

عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟

دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت2:51توسط رسول | |

 

3Jokes Love (8)

 

3Jokes Love (1)

 

3Jokes 21

 

3Jokes 25

 

3Jokes 39

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت2:42توسط رسول | |

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت2:55توسط رسول | |

همه چیز آنگونه که می بینیم نیست

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند. يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند. آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند. آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد. فرشته کوچکتر پرسيد: چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي؟ فرشته بزرگتر پاسخ داد: هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد. فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد. فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند. زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند. صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه هستند. جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده است. فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد: چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد؟ تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي به اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد: چيزها آنطور که به نظر مي آيند نیستند. فرشته کوچک فرياد زد: يعني چه؟ من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت: هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند. ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم. چيزها آنطور که به نظر می آیند نیستند.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت2:43توسط رسول | |

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

 

 

 

 

بـاهـات نبـودم ، برات که بودم

اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم

، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم،

 اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم

اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ،

 تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ،

 مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل !

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت2:41توسط رسول | |

پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟! چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت2:35توسط رسول | |

دوست داشتن به۲۱ زبان مختلف

 

01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ... 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت2:32توسط رسول | |

شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم!

يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم.

 دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم!

سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم.

 چهارشنبه: اسير هجران شدم.

 پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فنا شدم!

جمعه: بي او تنها شدم و از تنهايي مردم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت2:37توسط رسول | |

روزی دختری بود که خیلی احساس میکرد عاشقه

و دوست پسری داشت که اونو خیلی دوسش داشت

ولی دختر کور بود............. دختره میگفت اگه من چشامو داشتم تا همیشه عاشق

دوست پسرم می موندم.....

 یه روز یه نفر چشماشو به دختر هدیه میده و دختره بیناییشو بدست میاره .

میره پیش دوست پسرش  ... میبینه اون کوره ... بهش میگه : برو من دیگه تو رو

نمیخوام ....

دوست پسرش با صدای گرفته و دل شکسته میگه :  " باشه من میرم     ولی....

مواظب چشمام باش"

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت2:28توسط رسول | |

 

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است.

بیا ای روشن ...ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سر پوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر ابی و این تالاب مالامال

...شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و درایوان من دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و ان نیلوفر ابی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

اخوان ثالث

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت2:23توسط رسول | |

مانده ام در حسرت بالا بلایی روزو شب
جان دهم از دوری دیر اشنایی روزو شب
هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روزو شب
دل خوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روزو شب
پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو دارم صفایی روزو شب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت2:19توسط رسول | |

لازمه ي خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه
است، افکاري که به هيچ دردي نمي خورند.

خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته، فراموش نکردن عبرت هاي گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.

ارسال توسط دوست خوبم  غزل

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت1:57توسط رسول | |