|
تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است .
وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. دیگه حرفی ندارم ….
****باورم کن بی تو تنهام تو نباشی سرد دنیام**** ****اگه دنیا منو بخواد**** ارسال توسط دوست خوبم آقا میلاد
بنويس نامه نويس ، برای يارم بنويس
تمام عاشقانه هاي جهان به نام ما خواهد شد ... اگر.........!! تمناي نگاهت تکرار نام کوچک من باشد...!!!
گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت به شرطه آنکه گهگاهی تو هم از ما کنی یادی تو شمعت هست در قلبم که خاموشت نخواهم کرد فراموشم مکن هرگز فراموشت نخواهم کرد
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! تو چقدر سادهاي تو فقط
ای قدیمی ای دوست!گاه و بیگاه لب پنجره دلم می آیی تو مرا یا د کنی یا نکنی من به یا دت هستم آرزویم همه سر سببزی توست
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هیچکس" پرسید : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد "به خاطر دله تو"، با یه بغز غمگین بهش گفتم "بخاطر هیچّی" ازش پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که بخاطر هیچ زندست.!
عشق از دیدگاه مختلف ـ عشق از دید حاج آقا : استغفرالله باز از این حرفهای بیناموسی زدی
قلب من باز ترک خورد و شکست از چشمانت میخواندم که به آسانی و نخواهی فهمید بی تو این باغ پر از پاییز است رویایی بیش نباشد و سر انجام
اگرخنده زلبهایم گریزد اگر اشک ز چشمانم بریزد اگر با اشک خود دریا بسازنم اگرباخنده خود رویابسازم اگر دردت شود با من هم اغوش اگر یارت شود از دل فراموش بدان تا دم مرگ دوستت دارم
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو
دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم
سفيد(ساكت)/آبي(گوشه گير)/سياه(مشكوك)/قرمز(اوت)/صورتي(عاشق)/ نارنجي(دوست داشتني)/خاكستري(پر حرف)/حالا به من بگو من چه رنگيم؟ لطفا جواب بدین
سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا اومدی و تنها از دنیا خواهی رفت
در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛فضيلتها وتباهیها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاری خسته شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛خسته تر و کسل تر از هميشه؛ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت:بياييد يک بازی کنيم مثل قايم باشک.
"توی آســــــــــمون قـــــلبم يه ستاره تک و تنهاست تو ديار عـــــــاشقونه يه نـــــــگاهی رنگ شبهاست نه،نمی شه تو نباشی من می خـوام عاشق بمونم پشت پرچين نـــــــــگاهت
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
مصاحبه اي جالب بين شيطان و انسان
با يک شکلات شروع شد
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم سرشار می کند . و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست. من از دیار عروسک ها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میزهای مدرسه ی مسلول از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند. من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند. وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند. وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا با دستمال تیره ی قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم ، باید، باید ، باید. یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست ؟ پیغمبران ، رسالت ویرانی را با خود به قرن ما اوردند این انفجارهای پیاپی، و ابرها مسموم ، آیا طنین آیه های مقدس هستند؟ ای دوست، ای برادر ، ای همخون وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس. همیشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند من شبدر چهارپری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟ آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟ حس می کنم که وقت گذشته ست می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین حرفی به من بزن آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟ حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم . ((فروغ فرخزاد))
تفآلی بر دیوان خواجه حافظ شیرازی... مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو هلالی شد تنم زين غم که با طغرای ابرويش که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو دگر حور و پری را کس نگويد با چنين حسنی که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو
بس است ! غصه نخور!
گذران از دياری به دياری ديگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و ياری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهار دیگر آه، اکنون ديریست که فرو ریخته در من، گوئی، تيره آواری از ابر گران چو می آميزم، با بوسهء تو روی لبهایم، می پندارم می سپارد جان عطری گذران آنچنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون ترا می نگرم مثل اینست که از پنجره ای تکدرختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان می نگرم مثل اینست که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم. تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی ؟ بگذار که فراموش کنم.
|
![]()
Home
| |||||||