تبليغاتX
کلبه آرزوها

کلبه آرزوها

داستان کوتاه

تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است .

محبت را دركنار توآموختم وعشق را درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام .

تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است

پس تا هميشه با من بمان - بمان تاتمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد

و در گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم .

لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت4:5توسط رسول | |

وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. دیگه حرفی ندارم ….

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت4:0توسط رسول | |

****باورم کن بی تو تنهام تو نباشی سرد دنیام****
****بزار آدما بدونن عاشقم عاشقی رسوا ****
****اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمیخوای****

****اگه دنیا منو بخواد****
****بی تو من دنیا رو نمیخوام****
****خیلی وقته که میدونم****
****یه کسی تو لحظه هاته ****
****واسه ی به تو رسیدن مثل سایه پا به پاته****
****بار عشقمو نمیشه حتی رو کوهم بزاری ****
****من که تک سوار دنیام واسه ی عاشق سواری****
**** بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی****
****دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بی قراری****

ارسال توسط دوست خوبم آقا  میلاد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت3:36توسط رسول | |

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت3:8توسط رسول | |

Click for Full Size View

 

+نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت6:45توسط رسول | |

بنويس نامه نويس  ،  برای يارم بنويس

از سرگذشت غربتم  ،  تا روزگارم بنويس

اگه جوهری نمونده  ،  با خون رگهام بنويس

اگه کاغذت تمومه  ،  رو تن شبهام بنويس

بنويس نامه نويس  ،  از دل زارم بنويس

طفلکی دل دلکم  ،  مرد روز و حالم بنويس

از غصه های بی صدام  ،  که آب می شن رو گونه هام

خاطره گذشته ها  ،  که جون ميدن پيش چشام

از سرديه فاصله ها  ،  جون ميکَنم تو غصه ها

يه دل دارم تو سينه و  ،  هزار حديث از گريه ها

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت5:17توسط رسول | |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت5:15توسط رسول | |

 

تمام عاشقانه هاي جهان به نام  ما خواهد شد ...

 

اگر.........!!

 

 تمناي نگاهت تکرار نام کوچک من باشد...!!!

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت5:10توسط رسول | |

گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

به شرطه آنکه گهگاهی تو هم از ما کنی یادی

تو شمعت هست در قلبم که خاموشت نخواهم کرد

فراموشم مکن هرگز فراموشت نخواهم کرد

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت4:38توسط رسول | |

دستمال كاغذي به اشك گفت:

قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت :

ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!

تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست !

تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت4:26توسط رسول | |

ای قدیمی ای دوست!گاه و بیگاه لب پنجره دلم می آیی

تو مرا یا د کنی یا نکنی من به یا دت هستم

آرزویم همه سر سببزی توست

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت4:21توسط رسول | |

  در برق آن نگاهت٬ هرشب رهايم اي دوست

                             شاعر شدم که روزي، وصفت نمايم اي دوست  

 

          چشمان پرفروغت ٬ ميعادگاه عشق است

                               من آسمان چشمت، را مي ستايم اي دوست  

 

          احساس وشورعشقي، بازآي بي تو زردم

                                  عمري به درد دوري، من مبتلايم اي دوست  

 

           درد است زنده بودن، وقتي شبي نباشی

                                  گربي تو زنده بودم ٬گو بي وفايم اي دوست

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت0:48توسط رسول | |

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:28توسط رسول | |

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:19توسط رسول | |

 

ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هیچکس" پرسید : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد "به خاطر دله تو"، با یه بغز غمگین بهش گفتم "بخاطر هیچّی" ازش پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که بخاطر هیچ زندست.!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:15توسط رسول | |

عشق از دیدگاه مختلف

ـ عشق از دید حاج آقا : استغفرالله باز از این حرفهای بیناموسی زدی
(
جمله ی عاشقانه : خداوند همه ی جوانان را به راه راست هدایتکند)

ـ عشق از دید دختر .. : آه ... خدای من یعنی میشه بدوناینکه بابام
بفهمه من عاشق بشم . ( جمله ی عاشقانه : ندارد)
ـ عشق از دید یک ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول (جمله ی
عاشقانه : آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوست دارم(
ـ عشق از دید بقال سرکوچه : والا دوره ی ما عشق .. نبود ننمون رفت و
این سکینه خانوم رو واسمون گرفت (جمله ی عاشقانه : سکینه شام چی داریم
...)
ـ عشق از دید اصغرکاردی (در زندان) : مرامتو عشقه ، عشقی ( جمله ی
عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی(
ـ عشق از دید یک دختر دانش آموز کمی بی غم : آه عزیزم کاش الان پیشم
بودی، بغلم میکردی ، سرمو میزاشتی رو شونه هات ... ( جمله ی عاشقانه :
دوست دارم عزیزم)
ـ عشق از دید مادر بزرگم : این حرفهای بد رونزن ، راستی این دختر
اقدس خانوم خیلی دختر خانوم و با کمالاتیه ، تازه تحصیلکرده هم هست ...
(
جمله ی عاشقانه : بریم خواستگاری..)
ـ عشق ازدید ... (خودتون میفهمید از دیدکی)عزیزم تو که عاشقمی پس
چرا هزینه ی عمل کردندماغمو نمیدی ... ، واسه ناهار بریم رستوران سالی
بادوستش هم قراره بیاد ، دوست سالی واسش یه ماتیز خریده ( به قول بعضی
ها دوو منگل) تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوست دارم حتی یه
پراید بخری (جمله ی عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام و ... راستی دوست
هم دارم
ـ عشق از دید کسی که باراوله که عاشق میشه : عزیزم باور کن حتی یک
لحضه بدون تو نمیتونم زندگی کنم ، تو واسم همه ی دنیا هستی ... ( جمله
ی عاشقانه : فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوست دارم )
ـ عشق از دید کسی که بار اولش نیست : عزیزم خیلی دوستدارم ، باور
کن به خاطر تو شبها با پای برهنه میخوابم ( جمله ی عاشقانه : آه عزیزم
دیرم شده باید برم )
ـ عشق از دید یک راننده : رادیات ( رادیاتور) عشق من از برایت جوش
آمده ، باور نداری بر آمپرم بنگر (بالهجه ی شوفری بخوانید) ( جمله ی
عاشقانه : عزیزم دوست دارم... بو بوبوغ)
ـ عشق از دید بعضی ها : آه خدا یعنی میشه بیادخواستگاریم ... (جمله
ی عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000 تومن نذرت میکنم بیادخواستگاریم )
ـ به دلیل نحسی از نوشتن معذورم ( حتی شمادوست عزیز )
ـ عشق از دید ارازل و اوباش : عشق .. سیخی چند ، برو بچه سوسول دلت
خوشه ، خونه خالی نداری ... جمله ی عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بیا بالا
خوش میگذره(
ـ عشق از دید کسی که در عشق شکست خورده : عشق یعنی کشک ( جمله ی
عاشقانه : برو کشکتو بساب(
عشق از دید بابام : آخه پسر عشق واست نونو آب میشه ... حالا بگو
ببینم پدرش چیکارست ؟ ( جمله ی عاشقانه : برو با دختر حاج آقا ازدواج کن
(
ـ عشق ازدید ما میم : وا مگه تو امسال کنکور نداری ، عشق واسه بعد ،
مگه تو امسال فلاننداری ،عشق واسه بعد ( جمله ی عاشقانه : جملات عاشقانه
ای هنوز بیان نشده (
ـ عشق از دید شما : ( به من چه

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:12توسط رسول | |

 دل من باز گریست

                قلب من باز ترک خورد و شکست

  باز هنگام سفر بود و من

                 از چشمانت میخواندم که به آسانی

  از این شهر سفر خواهی کرد

                 و نخواهی فهمید بی تو این باغ

  پر از پاییز است

  دوستت دارم حتی اگر داشتن تو

              رویایی بیش نباشد و سر انجام

  تو نصیب عاشقی دیگر شوی

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:9توسط رسول | |

 اگرخنده زلبهایم گریزد

   اگر اشک ز چشمانم بریزد

  اگر با اشک خود دریا بسازنم

  اگرباخنده  خود رویابسازم

  اگر دردت شود با من هم اغوش

  اگر یارت شود از دل فراموش

  بدان تا دم مرگ دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:7توسط رسول | |

 

عاشق                           عاشق تر

 

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:5توسط رسول | |

 

دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم

دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم

دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم

دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم

دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت1:4توسط رسول | |

سفيد(ساكت)/آبي(گوشه گير)/سياه(مشكوك)/قرمز(اوت)/صورتي(عاشق)/ نارنجي(دوست داشتني)/خاكستري(پر حرف)/حالا به من بگو من چه رنگيم؟

لطفا جواب بدین

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت4:44توسط رسول | |

سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا اومدی و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا انقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود باشد زیرا اگر عشقی در ان منزل کند

به ویرانه های ان هم رحم نخواهد کرد

اما اگر عاشق شدی سعی کن تنها یک نفر را دوست داشته باشی

سعی کن عشقی که داری عشقی پاک باشد

با خنده ی او بخند و باگریه اش گریه کن و تنها برای عشق خود قدم بردار

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت3:46توسط رسول | |

 

 

در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛فضيلتها وتباهیها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاری خسته شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛خسته تر و کسل تر از هميشه؛ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت:بياييد يک بازی کنيم مثل قايم باشک.

همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ فرياد زد من چشم می گذارم.

از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛همه قبول کردند که او چشم بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه...

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد...

همه پنهان شده بودندبجز ((عشق))که مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجب هم نيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش...

هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رز پنهان شد.

((
ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم.

اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود.

(
حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل است.ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت زيادی آن را در بوته های گل رز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته های گل بيرون آمد ؛بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد.

اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود.

((
ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

((
عشق)) پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی ؛اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی.

...
واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار او

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت3:42توسط رسول | |

 

"توی آســــــــــمون قـــــلبم يه ستاره تک و تنهاست   تو ديار عـــــــاشقونه يه نـــــــگاهی رنگ شبهاست  نه،نمی شه تو نباشی من می خـوام عاشق بمونم پشت پرچين نـــــــــگاهت

 
مثل يه خـــــــــيال نمونم وای که اين دلــــــم گرفته واسه شـــــــعرای نگفته يه صـــــدای تــــــــلخ و پر درد توی حــــنجره نهفته دل من چـــه بی قراره تــــــوی ايــــــن دور و زمونه آخـــه تصنيف غــــــم انگيز شده ســــــاز عاشقونه نگو از شکستن گـــــل می خوام شاخ و برگ بگيره تو می دونی که دل من با نـــــگاهت جون می گیره بزار ایــــــن روزهــــــــای آخـــــــــــر بنویسم از جدایی بشکنم بغـــــض صدامـــــــو بخونـــــــــــم از بی وفایی بخونم از خاطـــــــــــرات ســــــرد و یــــخ زده تو غربت زجه های بی امان و اشــک چـــشم با درد و حسرت ناله و غربــــــــت ایـــــن دل شــده کابـــــــــوس خیالم ردپای یه غریبه توی این قلـب بدجوری کرده بی حالم حالا هیـچ فرقـــــی نــــداره بـــــزار بشــــــــکنم دوباره بسته شه چشـــمای خیسـم شب بشـه با یه ستاره 

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت3:32توسط رسول | |

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
چه پرسشي براي من در ذهن تو هست؟
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
پاسخ داد:
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي بازگردند
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف مي کنند
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند
که از حال غافل مي شوند
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
سپس من پرسيدم..
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران رامجبور کنند که دوستشان داشته باشند
ولي مي توانند
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه
نکنند
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش
داريدايجاد کنيد
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي داردبلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز
نگاه کنند
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم......براي هميشه

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت3:25توسط رسول | |

مصاحبه اي جالب بين شيطان و انسان

گفتم: «لعنت بر شيطان
»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت3:23توسط رسول | |

يک داستان خيلي زيبا و قشنگ و ................. پيشنهاد ميکنم حتما بخونيدش مخصوصا دختر خانما.


 

 

با يک شکلات شروع شد
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من يه پسر  بچه بودم اونم دختر بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!

گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!

يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت3:20توسط رسول | |

تقدیم به blackrose

 

 

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت4:16توسط رسول | |

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب  زمین میرسد

و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم

سرشار می کند .

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

 

 

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

 

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب  چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با  دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی  که زندگی من دیگر

چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ، باید، باید ،  باید.

 

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست ؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما اوردند

این انفجارهای  پیاپی،

و ابرها مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

 

 

 

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

بگویم؟

 

 

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟ 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .

((فروغ فرخزاد))

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت3:44توسط رسول | |

 

تفآلی بر دیوان خواجه حافظ شیرازی...

مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو

 

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو

 

هلالی شد تنم زين غم که با طغرای ابرويش

که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو

 

رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم

هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو

 

روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست

که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

 

دگر حور و پری را کس نگويد با چنين حسنی

که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو

 

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

 

اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری

به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت3:30توسط رسول | |

بس است ! غصه نخور!
ساعت اتاق ِ دلم!
زمان ِ حادثه اينبار
روز يكشنبه است!
ميان تق تق ِ هر در...
هزار و سيصد و ...
  چند است؟
بگو...
كه من خوابم!
بگو كه خواب بود اين گذارِ رهگذران!
دوباره دنگ...دنگ...
چه كودكم حالا !
كجاست دست عروسك؟
مثل اينكه ، گم شده باز!
صداي هق هق من
            هفت كوچه آنورتر
"چرا دوباره دست ِ عروسكم زخمي ست؟"
بخواب! گريه نكن!
من دلم...از آهن نيست!
دوباره دنگ  دنگ  
وقت بيداري ست!
بلند شو! كسي از تو سراغ ميگيرد!
كسي تنيده به حول دلش
                           حضور تو را...!
كسي كه ز جنس فرشته ها هم نيست!
دروغ نيست
       ريا نيست
           خواب و رويا نيست
            مثال عشق عروسك ، خيال بي جا نيست!
دوباره دنگ   دنگ  
هزار و سيصد  و
                     چند است؟
صداي زنگ در اينجا
           سكوت آونگ است!
دوباره برف بيامد
             و بُرد رَد دلش
 كه روي جاي پاي تو آنجا
                  به جاده ها بنشست!
دوباره برف
    دوباره برفت!
                   غصه نخور!
هنوز مانده كه باور كني:
                   تو تنهايي!!
هزار بار دگر دنگ...دنگ...
                             دنگ
هزار و سيصد و چند است؟
نه! بگو...
بگو كه من خوابم!!

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت3:28توسط رسول | |

                 

گذران

 تا به کی باید رفت

از دياری به دياری ديگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و ياری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر

آه، اکنون ديریست

که فرو ریخته در من، گوئی،

تيره آواری از ابر گران

چو می آميزم، با بوسهء تو

روی لبهایم، می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل اینست که از پنجره ای

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 

بگذار که فراموش کنم.

تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان

مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی ؟

 

بگذار

 که فراموش کنم.

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت3:21توسط رسول | |