تبليغاتX
کلبه آرزوها
کلبه آرزوها
داستان کوتاه

وقت طلاست

به وقت ایران می باشد .

پروفایل



هر چی که بخواین اینجا هست .
عکس .
نصاویر متحرک.
جوک.
و...
و برای دانلود جدیدترین اهنگها به
http://shekargah.blogfa.com/
که وبلاگ اختصاصی صالح است مراجعه کنید .
امیدواریم لحظاط خوشی در این وبلاگ سپری کنید .
حاج اقا رسول و صالح سوسول.

پیوندها
به روز ترین وبلاگ دانلود اهنگ
طنز طنز طنز
روزنه جقرافیایی
همه را به خاطر تو دوست دارم
یاس وحشی
رسم زمونه
قات پلو
مرگ بارون
شعرهای تنهایی
blackrose-ea
قصه ی فردا
منو دو تا آبجیم
دلتنگی های غزل
یک شاخه گل رز
مریمانه
پری آسمونی
پسر آفتاب
دلم تنگه
COREL DRAW-ديزاين(ضيا جون)
استقلال هميشه قهرمان
هم سفر جاده عشق
کلبه دوستی
نیلوفر آبی
فقط برای تو می نویسم(سونیا)
اینجا خلوتگاه من است(سحر)
کلبه ای به اندازه ی تنهایی
برگ سبزی تحفه درویش
آیه های مذاب
نسل خاموش(پوپی)
رد پای عاطفه(نوشین)
با تو حکایت دگر
پری مهربان
به نام بوسه
صلیب و مصلوب
اسکله تنهای(پویا)
شیطونک(فرزانه)
سمیرا
هنوزم سالاری(زهرا)
گالري قالب وبلاگ
فروشگاه تک پی سی

پیوندهای روزانه
دانلود جدیدترین موزیکها
گالري قالب وبلاگ
فروشگاه تک پی سی
آرشيو پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :
تبلیغات
 
جای بنر های شما
 
داستان کوتاه حمید
  روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "



[+] نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط رسول و صالح |
 
عکس
 

سلام به همه دوستان خودم .امروز بعد از مدتها دوری امدم.این بار چندتا عکس جالب و قشنگ گذاشتم امید وارم که خوشتون بیاد.نظر یادتون نره



ادامه مطلب

[+] نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط رسول و صالح |
 
دلــــــــــي دارم
 

مي خواهم برايت مرهمي باشم !  براي آن نگاه خسته اي که مي دانم

 اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم !  براي آن

دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي

آسمان بگذارم  تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !

من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند

يک مرهم است



[+] نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط رسول و صالح |
 
گل نرگس
 

 بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
اَلّلهُمَّ کُلِّ وَلِّيِکْ اَلْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنْ صَلَواتُکَ عَلَيْه وَ عَلي آبائِهْ فِي هذِهِ ساعَةِ وَ فِي کُلِ ساعَةْ وَلِياً وَ حافِظا وَ قاعِداً وَ نَاصِرا وَ دَليلاً وَ عَيْنا حَتّي تُسْک‍ِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعا وَ تُمَتَعَهُ فِيها طَويلا.

وقتي بهار با سپيدي شکوفه‏هايش از دريچه‏ي چشمانم سرک مي‏کشد،

موج اشکي فرو خفته، از درون سينه‏ي تنگم به ديواره‏ي دل مي‏کوبد و تو را مي‏جويد.
بهار زيباست، لطيف و دوست داشتني است،

         اما بي‏تو اي زيباترين! اي لطيف‏ترين! اي بهار جان و اي طراوت بهاران!

هيچ زيبايي، دلم را بر نمي‏انگيزد؛ که دل در فراق تو سوخته دارم و نگاه در راه تو دوخته.
                             اي بهاري‏ترين فصل‏ها!  اي سبزترين بهاران!

دور از نگاه مهربان تو، دور از عنايت رحيمانه‏ي تو و دور از سرانگشت لطف تو، خزانيم و سرد، خشکيم و عطشناک. فراق تو برف سپيد کهولت بر چهره‏مان مي‏نشاند.

 بيا که با تو بهاري شويم، بروييم و بيدار گرديم؛ که روييدن، تنها به زلال عشق تو معنا مي‏يابد و باقي روييدن‏ها، ماندن است و پژمردن.


بهار مي‏آيد، بهار سبز حقيقت، بهار پاک‏ترين دل‏هاي آسماني، بهاري‏ترين بهار تاريخ، به خداي آسمان و زمين قسم که حقيقت دارد. [1]  بهار مي‏آيد و خدا زمين مرده را باز زنده مي‏کند [2]  شايد فردا و شايد فردايي ديگر، آنچه حق است وعده‏ي خداست که بهار مي‏آيد [3] 

چه باشم وچه نباشم،بهاردرراه است 
بهار، همنفس ذوالفقار در راه است

نگاه منتظران، عاشقانه ميخواند 
که آفتاب شب انتظار در راه است

به جاده هاي کسالت،به جاده هاي تهي 
خبر دهيد که آن تکسواردرراه است

کسي که با نفس آفتابي اش دارد 
سر شکستن شبهاي تار،درراه است

کدام جمعه؟ندانسته ام،ولي پيداست 
که آن وديعه ي پروردگاردرراه است

دلم خوش است ميان شکنجه ي پاييز 
چه باشم وچه نباشم، بهاردرراه است

 

 براي آمدن بهار، براي ديدن سبزترين روز هستي، براي حس کردن زلال‏ترين وجود عالم خلقت، بايد رشته‏ي انتظار را از صميم قلب تا اوج آسمان اجابت بگشاييم.

بايد به تضرع و تمنا بخواهيم که بهار بيايد، بخواهيم که ظلمت و سرماي زمستان غيبت به سر آيد. بايد ظهور بهار را انتظار بکشيم.  

 آن قدر چشم بر آسمان تمنا بدوزيم تا نسيم حضورش را حس کنيم و در پرنيان دلپذير نگاهش، وجود را سبز ببينيم.

آنچه حق است، وعده‏ي خداست که مهدي موعود مي‏آيد و آنچه بر ماست، آراستن جان ناقابل است تا لايق درگاه دوست گردد.

گر نثار قدم يار گرامي‏نکنم 

 
گوهر جان به چه کار دگرم بازآيد
 

 

اي زنده‏ترين روح حيات! اي شاداب‏ترين بهار هستي!

چشمانمان منتظر آمدنت می مانند  ....

فرا رسیدن سالروز میلاد آخرین ذخیره هستی حضرت بقیة الله اعظم روحی فداک مبارک باد



[+] نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط رسول و صالح |
 
بي تو ....
 
وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم
ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي
ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستي ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايي ؟؟؟ : ....

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم


يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو چون شايد ديگه هيچكس مثل اون دوستمون نداشته باشه ...




[+] نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط رسول و صالح |
 
اي دوست
  اي دوست دلت هميشه زندان من است

                  آتشكده عشق تو از آن من است

                            آن روز كه لحظه وداع من و توست

                                         آن شوم ترين لحظه پايان من است


تو که خوشحالی دلم را شکستی بدان ای بیچاره کور،

            آن چه را که شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی





[+] نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 توسط رسول و صالح |
 
سلام مجدد
 

سلام به خدمت دوستان گلم.

ببخشید یه مدتی نبودم .اما دوباره برگشتم.

راستش رو بخواین وبلاگ خودمو هک کردن و منم درگیر باز پس گرفتنش بودم و موفق هم شدم .

الان هم دوباره امدم برای جبران .

واین بار براتون یه پست ویژه از جدیدترین اس ام اس ها رو اوردم .

سه چیزه که آدم هیچ وقت از دیدنش سیر نمی شه .
۱. جاده 
۲. دریا
۳. آسمون

الهی جاده ی زندگیت هموار
آسمون چشمات صاف
و دریای دلت همیشه آروم و زلال باشه ، تا هیچ وقت از دنیا خسته نشی ...

                                                                                                  


3
chize ke adam az didanesh sir nemishe
1.
jade
2.
darya
3.
asemoon

elahi jade zendegit hamvar
asemoone cheshat saf
va daryaye delet hamishe aroomo zolal bashe, ta hich vaght az donya khaste nashi

 

با ادامه مطلب همراه شوید.

 



ادامه مطلب

[+] نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط رسول و صالح |
 
کسب درامد از طریق وبلاگ
 

سلام دوستان.

تا به حال به فکر کسب در امد از طریق وبلاگتون افتادید؟

من خیلی وقته دارم روی این موضوع کار میکنم و سایتهای ارایه دهنده تبلیغ بسیاری را امتحان

کردم . اما چند روزیه که یه سایت ایرانی پیدا کردم که امکانات جالبی داره و پورسانت مناسبی هم میده.

به این صورت که شما اول عضو میشین و یک تبلیغ از این سایت را در وبلاگ خود قرار میدین و

اولین کلیک رو خودتون روش میکنید . از این به بعد هر کسی که روی تبلیغات کلیک کنه ۵۰ تومن

به شما داده میشه.

همچنین میتونید زیر مجموعه برای خودتون درست کنید و برای هر نفر ۱۰۰ تومن دریافت کنید.

به طور خلاصه در امد ماهیانه شما حداقل ۲۰ هزار تومن تضمین شده و حداکثرش هم بستگی

به فعالیت خودتون داره.

اگر عابر بانک ندارید فعلا عضو بشین تا وقتی که باورتون شد عابر بانک بگیرید و شماره حسابش رو

بدین تا براتون حقوق واریز کنن.

برای عضویت روی لینک تبلیغاتی بالا کلیک کنید.

برای اطلاعات بیشتر اینجا واینستا برو سریع عضو شو.

قول میدم ضرر نمیکنید .

همه چیز رایگانه و نیاز به هیچ هزینه ایی نیست .

وقتی خودتون عضو بشین متوجه مزایای ویژه این سایت میشین.

 



[+] نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 توسط رسول و صالح |
 
یک سری عکس اختراعات جدید به صورت طنز.
 

با ادامه مطلب همراه شوید.



ادامه مطلب

[+] نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط رسول و صالح |
 
بکن و نکن های زندگی ( طنز)
  شش سال اوّل زندگی:

• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی‌پی نکن
• مامانت رو اذيّت نکن
• روی ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• به خورشيد نگاه نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
• زير دامن دختر شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

 

۲- دوره ي دبستان:

• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاک‌کن رو خيس نکن
• حياط مدرسه رو کثيف نکن
• با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI بازی نکن

 

 

 

۳- دوره ي راهنمايی:

• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جيبت نکن
• با مامانت کل‌کل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن

 

 

 

۴- دوره ي دبيرستان:

• با کامپيوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• مردم‌آزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن 
• چشم‌چرونی نکن

 

 

 

۵- دوره ي دانشگاه:

• رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خيابون‌ها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دير نکن
• با مأمور پليس کل‌کل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو Reject نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن

 

 

 

۶- دوره ي سربازی:

• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• از اوامر سرپيچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غيبت نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بی‌احترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن

 

 

 

۷- دوره ي شوهر بودن:

• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای ديگه نگاه نکن
• موبايلت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
• ريسک نکن
• بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

 

 

 

۸- دوره ي پدر بودن:

• بچّه رو تنبيه نکن
• به بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
• به بچّه توهين نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
• با بچّه کل‌کل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن

 

 

 

۹- دوره ي پيری:

• برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
• نوه‌هات رو لوس نکن
• با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
• با زنت بی‌وفايی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
• به آينده فکر نکن

 

 

 

۱۰- دوره ي پس از مرگ !

• حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح شمسی خانوم کاری نکن



[+] نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط رسول و صالح |
 
مطالب گذشته
  داستان کوتاه حمید
عکس
دلــــــــــي دارم
گل نرگس
بي تو ....
اي دوست
سلام مجدد
کسب درامد از طریق وبلاگ
یک سری عکس اختراعات جدید به صورت طنز.
بکن و نکن های زندگی ( طنز)
ایران کشور عجیبیه
یک سری عکس جالب
ضد حال یعنی ....
با سلام به خدمت دوستان
خداحافظی
دانلود آلبوم زیبای محمد کریمی به نام وصیت
چشمهای خیس
شرح عشق
عشق نمی پرسه
دلم برات خیلی تنگ می شه ...
 
منوی اصلی
صفحه نخست
ایمیل به مدیر
وضعیت در یاهو


نویسنده
رسول و صالح
صالح تقوی

آرشیو موضوعی

آرشیو وبلاگ
هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386

نظرسنجی
جای کد نظرسنجی




Copy Right © http://shekargah2.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH